تبليغاتX
مردی آمد. زندگی کرد و مرد. تمام.
داستان های کوتاه و معرفی کتاب های داستانی

باران:تب هر طرف ببارم دارم

دهقان:تب تا به کی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت و گفت:

من هر چه که دارم از ندارم دارم

...

۲) من:دهکده ها نبض حقایق هستند

او:مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشق هستند

...

۳) در خواب چراغ تا سحر در دستم بود

در خواب کلید هر چه در دستم بود

زیباتر از این خواب ندیدم خوابی

بیدار شدم دست تو در دستم بود

...

۴) روح سحری ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه ی روزهای من بودم و تو

آن قدر ندیدمت که دیدن داری

...

۵) شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه رو به رو  عاشق او

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او...

"باران که ببارد همه عاشق هستند" ایرج زبر دست- نشر سرسم

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 7:30 قبل از ظهر | لینک  | 

مهرماه تازه شروع شده است و من باز هم دلم برای تهران شما تنگ شده...

هر چه تلاش می کنم اندک زیبایی را در پاییز امسال ببینم هیچ فایده ای ندارد که ندارد

دیگر نه می توانم داستان بنویسم نه شعری با صدای بلند بخوانم نه بلندبلند بخندم و نه هر چه دلم می خواهد بدوم

حالا حالا ها تا زمانی که وضعیت این چنین خراب است من نمی توانم خوب باشم زیرا آدمی که این روزها خیلی خوب است فقط یک احمق است همین.

 

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 12:48 بعد از ظهر | لینک  | 

 

برای کدام خاطره فراموش ناشده آه بکشم و برای کدام خنده ی رها شده توی انقلاب تهران آه بکشم و برای کدام شعر و داستان خوانده شده توی حصارک کرج و برای کدام دیدار در خانه ی هنرمندان و برای کدام جلسه ی تخصصی نقد کتاب و برای کدام میزگرد شاهد تهران و برای کدام جشن تولد ناخوانده ی بدون کادو و برای کدام ایستگاه متروی دیر وقت و شلوغ تهران و برای کدام چت میل های حصارک آزادی و  ...

... و برای کدام سمبوسه و پیتزای پر از سس سفید و قرمز انقلاب و برای کدام حرف ناگفته...

آه! دختر خورشید!

برای کدام این ها باید آه بکشم و تو درست گفته ای که لعنت بر عشق و همین تو روزی به حال ما غبطه می خوردی و حالا می گویی لعنت بر خورشید و بر همه ی چیزهایی که مجبور می کند آدمی زاد را که خودش نباشد و دیگری بشود و گه بشود به تمام چیزهایش...

دیگر چه فایده دارد که هی برگشت کنیم به وقت های پیش از این و چه فایده دارد چمباتمه بزنیم و به دنیایی دیگر بیاندیشیم و چه فایده دارد تازه بعد از ۲ سال یادمان بیاید یکی بوده که باید برویم برایش کامنت بگذاریم و تازه یادمان بیاید باید ناراحت بشویم بعد از ۲ سال تازه بهش خبر بدهیم که عروسی کرده ایم و از همین عادت های تعارفی ایرانی جماعت...

حالا هی بهم نریز دختر خورشید هی نرو توی کودک سالی های خودت و هی فکر نکن به کاشکی و کاش ها...

تو باید ...

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 5:12 بعد از ظهر | لینک  | 

فردا و پس فردا نمایشگاه کتاب هستم

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 5:1 بعد از ظهر | لینک  | 

این جهانی که من در آن زندگی می کنم خیلی هیجان دارد زیرا هر روز مجبور هستم بیدار شوم و بدوم تا شب و شب بخابم تا صبح و صبح هم بدوم تا شب و شب هم که می دانید... بخوابم تا صبح.

حالا هی سر به سر من بگذارید و بگویید از اثرات ازدواج است ولی من قدیم تر ها هم همین جور بودم زیرا اصلن همین جوری هم به دنیا آمدم و حالا هم که یک سال و خرده است از تهران رفته ام هم همین جوری هستم زیرا  من از بس که این جا باران می بارد و حال می کنم با صدای این باران دارم زندگی می کنم و خیلی هم آرام هستم...

این جا فروردین است و من برای نمایشگاه کتاب تهران می آیم تهران...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 7:5 بعد از ظهر | لینک  | 

بوی گندم مال من

هر چی که دارم مال تو

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 6:6 بعد از ظهر | لینک  | 

دو ماهی می شود که از سربازی برگشته ام و درست دو ماهی می شود که مشغول کار هستم و درست دو ماهی می شود که دارم وزن زیاد می کنم و درست دو ماهی می شود که بدجوری دلم برای خیابان انقلاب تهران و خانه ی هنرمندان تهران و جلسه های ادبی تهران تنگ شده...

حالا اصلن وقت نمی کنم چیزی بنویسم و اصلن نمی دانم باید درباره ی چه چیزی بنویسم و ترجیح می دهم فیلم ببینم و روزنامه هم که پیدا نمی شود و مجبور هستم نصف شب بلند شوم ببینم این بار احمدی نجات از یوزارسف چه چیزی تقلید کرده توی این مانیتور کوچکی به نام تلفن همراه...

قرار است بروم تهران دنبال یک کارهایی و قرار است حسابی توی خیابان انقلاب تهران راه بروم تا گشنه بشوم و مجبور بشوم بروم یک پیتزای تند تند بخورم و چند تا از این فیلم های حسابی هم بگیرم و البته که کمی هم کتاب بخوانم...

زندگی هنوز هم جریان دارد...

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 10:27 قبل از ظهر | لینک  | 

سربازی هم تمام شد رفت پی کارش

حالا موقع زندگی کردن است

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 10:34 قبل از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 6:12 بعد از ظهر | لینک  | 

ما  و  این ان تخابات مسئول رییس جم هوری

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 6:54 بعد از ظهر | لینک  |