تبليغاتX
مردی آمد. زندگی کرد و مرد. تمام.
داستان های کوتاه و معرفی کتاب های داستانی

همایش تفکر خلاق که توسط یک گروه چار پنج نفره هدایت می شد، سرانجام دو روز قبل در همان تاریخ وعده داده شده با شکوه وحشتناکی انجام شد.

حالا البته خیلی هم مهم نیست که بدانید چرا یک مشت مسئول احمق ابله نمی خواستند این همایش برگزار شود حتی!!

حالا هیچ چیزی مهم تر از این نیست که بدانید همایش باشکوه برگزار شد و همه ی احمق ها هنوز برنامه تمام نشده سرهاشان به زیر بود و به بهانه ی تلفن زدن فرار کردند تا شادباش ها و تبریک های آدم ها  (نه مسئول ها) را به همان گروه چار پنج نفره ببینند.

نمی خواهد به دلیل ها فکر بکنید زیرا برخی ها احمق به دنیا امده اند و این جوری است که مدتی قبل نوشتم "چاره ای هم نیست ..." و دوست سمایی من کمی نگران شده بود که بابا این همه موج منفی نپرداز...!

بهرحال باشکوه بود ... و وحشتناک. مهم همین است. اوکی؟

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 1:35 بعد از ظهر | لینک  | 

دوشنبه ۲۵ اردی بهشت ۹۱

همایش تفکر خلاق

سالن همایش های دانشگاه آزاد اقلید

۹ تا ۱۲ ظهر

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 6:8 قبل از ظهر | لینک  | 

مدت زیادی هست که دوست دارم تنها بشوم و آرام آرام توی خودم و برای خودم کمی حرف بزنم و برای خودم لالایی های هزار ساله بخوانم تا خوابم ببرد و همیشه دوست داشته ام زیر سایه یک درخت گیلاس خوابم ببرد اما تنهایی نعمت بزرگی است که توی این همه همهمه ی روزمره از من دارد دور و دورتر می شود و دلم برای مهدی کوچکی که درون من است تنگ می شود هر روز ... وچاره ای هم نیست.

دیروز رفتم به یک مصاحبه ی خاص و مجبور شدم چند دروغ وحشتناک به زبان بیاورم و چقدر بدم آمد از خودم ولی آن جا یی که من رفته بودم حقیقت ماجرا گفتنش و شنیدنش وحشتناک تر بود و حالم بهم می خورد که مجبور شدم دروغ بگویم ... و چاره ای هم نبود.

قرار است همین روزها همایش بزرگ "تفکر خلاق" رو با کمک چند نفر از دوست ها ببرگزاریم و تب خوب برگزار شدن توی تن همه ی ما هست و هر روز هم خلاقانه تر بهش نگاه می کنیم ولی این جایی که منم هیچ خلاقیتی نه وجود دارد و نه اجازه ی پیدایش دارد و نه اصلن خریداری دارد و نه اصلن اهمیتی دارد ... و چاره ای هم نیست فعلن.

کلن خوبم و قرار است امروز بروم مسافرت و  از کوه دنای بالا بلند سی سخت بروم بالا و چویل بو کنم و ریواس بچپینم و تره ی کوهی بچینم و همه ی چیزهای خوب غیرانسانی (طبیعی) را ببینم و کیف بکنم.

فعلن همین.

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 10:5 قبل از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 4:38 بعد از ظهر | لینک  | 

قرار هس یه همایش خلاقیت تو اردی بهشت برگزار کنیم. خب اینم یه چن تا معما...

 

کارت های بازی     

فرض کنید هنگام توزیع کارت های بازی بین بازیکنان فراموش کرده اید که آخرین کارت را به چه کسی داده اید و برگ بعدی را به چه کسی باید بدهید ، بدون شمردن کارت های توزیع شده و یا کارت های باقی ماند ، چطور می توانید کار را بدون اشتباه ادامه دهید؟

 

راننده حرفه‌ای     

فرض کنید اتحادیه تاکسیرانی نیاز به رانندگانی دارد که با خیابان ها و آدرسهای تهران آشنا باشند . در حالیکه آموزش یک راننده حرفه ای که با مناطق مختلف آشنا باشد ، یک سال وقت لازم دارد. چطور می توان این مشکل را خیلی سریع حل کرد؟

 

 باغ وحش     

  فردی از مسئول باغ وحش سئوال می کند. چند تا پرنده و چهارپا در باغ وحش نگهداری می کنید؟ او جواب می دهد : فقط می دانم 30 عدد سر و 100 عدد پای حیوان در باغ وحش وجود دارد. آیا می توانید بگویید چند عدد پرنده و چند عدد چهارپا وجود دارد؟

 

داستان خلاقیت     

در زمانهای قدیم مرد فقیری با دخترش زندگی می‏کرد. این مرد به داروغه شهر بدهکار بود ونمی‏توانست قرض خود را پس بدهد. یک روز داروغه به مرد پیشنهاد داد که اگر دخترش را به همسری داروغه در آورد از بدهی ‏اش چشمپوشی می‏کند. مرد فقیر پریشان و درمانده پیش دخترش رفت و موضوع را با او در میان گذاشت . دختر گفت من به یک شرط این مسأله را قبول می‏کنم، به این شرط که در حضور مردم شهر مراسمی ترتیب دهیم. در این مراسم در یک کیسه دو تکه سنگ ، یکی سفید و یکی سیاه، می‏گذاریم و من باید دست در کیسه کنم و یکی را در بیاورم . اگر سنگ سیاه را در بیاورم درخواست داروغه را قبول می‏کنم وگرنه او باید قرض تو را ببخشد . روز بعد مرد فقیر موضوع را با داروغه در میان گذاشت و او هم قبول کرد و زمان مراسم را تعیین کرد. یک روز مانده به مراسم یکی از سربازان زیردست داروغه خبردار شد که او قصد دارد به جای دو رنگ متفاوت هر دو سنگ داخل کیسه را سیاه انتخاب کند تا دختر هرکدام را که بردارد بازنده شود. سرباز خبر را به مرد فقیر و دخترش رساند . اما دخترک به پدر گفت که ای پدر هیچ نگران نباش که من حتماً پیروز می‏شوم. و همینطور هم شد ! حالا به نظر شما دخترک چه کاری انجام داد؟ چگونه در مسابقه برنده شد؟ 

 

 لنگه جوراب     

  فرض کنید 20 لنگه جوراب سیاه و 10 لنگه جوراب سفید در چمدانتان دارید . اگر در تاریکی بخواهید یک جفت جوراب هم رنگ داشته باشید ، حداقل چند جوراب باید از چمدان درآورید؟

 

قرص نان     

فردی بابت مقدار نانی که از سفره دو نقر از دوستانش خورده بود 260 تومان به آنها پرداخت .در حالی که یکی از آنها 6 قرص نان و دیگری 3 قرص نان آوده باشد و تمامی نانها به طور مساوی خورده شده باشد به هر یک از آنها چقدر تعلق می گیرد؟
نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 8:0 قبل از ظهر | لینک  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 5:8 بعد از ظهر | لینک  | 

نگران هستم! همین.

من به طور فزاینده ای از این که توی این روزگار مزخرف دارم زنده گی می کنم نگران هستم زیرا این جا هیچ چیزی درست و حسابی معلوم نیست زیرا این جا اصلن هیچ چیز درست و حسابی وجود ندارد زیرا تنها دلخوشی امان این است که هنوز نمره ایم زیرا دور و بر ما پر از ادم هایی است که برای بقیه تصمیم های مزخرف و قبیحانه ای می گیرند زیرا این جا همه چیز یا حرام است و یا اصلن حلال نیست زیرا امیدی وجود ندارد زیرا دروغ می گوییم و فاخرانه لبخند می زنیم و توی رخت خواب آخر شب مان هم تا می توانیم ناله های بلند بلند می زنیم و صبح ها که بیدار بشویم هنوز بوی تند و گند ناله های دیشب مان روی رخت خواب پهن شده و ولی ما ...

نگران نبودم! نگران شدم!

من به طور فزاینده ای خوش حال بودم اگرچه هنوز هم به زور می خندم اما لب خند هایم دیگر رها نیستند و ادم چی بگه وقتی هر چه هم خودشو گول بزنه باز بوی گه کثافت های چار تا دزد فاشیست ادم نما هر روز صب به صب بخوره به دماغش وقتی از ساعت ۷ صب که رادیو رور روشن می کنه همش اخ بار های مزخرف و دوروغ رو می شنوه...؟ خوش حالی من حالا خیلی وقت هست که دارد توی تنهایی، زار زار گریه می کند.

نگران باشم !؟  نگران نباشم !؟

" بپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند تا آیندگان ندانند ما بی عرضه گان این دوره از تناریخ بوده ایم"  (خسرو گلسرخی)

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 9:24 قبل از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 1:11 بعد از ظهر | لینک  | 


خبر این بود: ظهر روز یک شنبه هفدهم مهرماه همین سال لعنتیٰ دو جوان بیست و پنج شش ساله جوانی بیست و چهار ساله را به بهانه ی تفریح دوستانه به کوهی در اطراف اقلید فارس می برند و آنجا با 15 ضربه ی چاقو او را می کشند..............................آن جوان بیست و چهار ساله پسر عموی کوچک من با نام بلند محمد تقی بود ...

 

سخت است که تمام رنج و دردهایمان را با چند کلمه ی کوتاه بیان کنیم. نمی شود نبودن تو را هضم کرد محمد تقی. غصه هایمان را بدون بودن تو روی شانه های چه کسی گریه کنیم؟ حالا که نیستی صبح ها بدون لبخند مهربان تو آغاز می شوند. تو نیستی و ما با چه شوقی به خانه ی عمو برویم؟ صدای خوشامدگویی تو از این دیوار و حیاط نمی آید و بوی عطر پیراهن سفیدت هنوز هم توی اتاق کوچکت می پیچد.  نبودن تو چیزی نیست که بشود به آن عادت کرد.
مرگ البته حق است ولی سهم تو از زندگی مگر چه بود که این گونه باید می رفتی محمد تقی؟   زندگی به کام تو نبود انگار. حالا که زیر مشتی خاک خوابیده ای دارد باورمان می شود به خانه ی عمو که برویم، صدای خنده ی تو نمی آید. بعد از آن همه رنج و زحمتی که تابستان امسال کشیدی و عرق هایی که ریختی، حق تو آرامش بیشتری بود.   آدم بزرگ ها راحت می توانند فراموش کنند اما جواب نوزاد چهار ماهه ات را چه بدهیم؟ چقدر انتظار کشیدی تا پدر شوی و بعد هی ظهر و پسین هایی که از در خانه داخل شدی و صدایش کردی و در آغوشت گرفتی اش ... حالا چند روزی می شود که دنیای کوچکت را نبوسیده ای. تازه داشت به صدات عادت می کرد و هر وقت صداش می زدی می خندید.
ماشین ها پشت سر جنازه ات راه افتادند و تو بالای سر همه بودی. شکوه رفتن تو را نمی شود با این چند جمله توصیف کرد. هزار هزار ناله برای رفتنت سر داده شد. صدای شیون همسر و خواهرانت به آسمان رسید. شانه ی پدر و مادرت چقدر باید لرزیده باشد توی این چند شبی که پیش شان نخوابیدی تا باورت شود درد جوان از دست دادن یعنی چه؟  برادرانت، عمو, عمه، پسر و دختر عموهایت، دوستان و خانواده ات، غریبه و آشنا برایت اشک ریختند و ضجه زدند و تو نیامدی محمد تقی. چقدر دلم برایت تنگ شده پسر عموی عزیز.
حالا که میان ما نیستی، زندگی مان چیزی کم دارد. گریه امانمان نمی دهد. برای خنده هات، صدای دلنشینت و لحظه ی غریبانه و مظلومانه ی جان دادنت  و جای انگشتان خون آلودت روی سنگ های بی رحم کوه، حالا حالاها باید گریه کرد.  عیدها با خنده به خانه های مان می آمدی اما حالا عید که بشود شیرینی سفره را به چه کسی تعارف کنیم تا بفهمیم زنده ای؟ کوچه کوچه های این صحرای بی ارزشی که  بیست و اندی سال از عمرت را با آدم هاش زندگی کردی، خاطره ای از تو دارند محمد تقی. همین هفته ی پیش به خانه ی ما آمدی و مثل همیشه خنده روی لبانت بود. چه می دانستیم ما که آخرین دیدارمان همان بود. دلمان خیلی برایت تنگ شده محمد تقی جان. زندگی ما از حالا به بعد همیشه جای خالی تو را زار می زند. این صحرای بی ارزش هم بماند برای بدبخت هایی که بهش دل بسته اند. ارزش تو بالاتر از این بود که با این ها زندگی کنی.
حالا یک ساعتی می شود که خوابیده ای توی خاک ولی باورمان نمی شود از خانه بیرون رفتی بی آن که صبحانه ای خورده ای باشی و دیگر نیامدی. آرام بخواب و بدان این جا همه از نیکی های تو حرف می زنند و برای آمرزشت نماز می خوانند. حساب این روستای خشک بی ارزش و آدم های دلخوش به خاک بی حاصلش هم بماند برای روز قیامت.
آسوده بخواب پسر عموی عزیزم.   
    

      

افتاد كبوتري كه باراني مرد

شليك شد از پري كه باراني مرد

بر سردرِ دانشكده تنديس كنيد

بارانيِ پيكري كه باراني مرد (رحمان مولایی-ـ کتاب مشروطی ها دات کام)

                                                                             

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 10:31 قبل از ظهر | لینک  | 

فردا صبح باید بروم زیر تیغ جراحی یک فوق تخصص زانو در اصفهان.

معلوم نیست چه بشود... قرار است یک مرگ گونه ی دو سه ساعته را تجربه کنم ... یا شاید چند قرنه را ... هیچ چیز معلوم نیست

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 10:12 قبل از ظهر | لینک  |